+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 20:19 توسط nafas
|
اگه از عشق ميشه قصه نوشت
ميشه از عشق تو گفت
ميشه با ستاره هاي چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
ميشه از برق نگات
خورشيد و خاکستر کرد
ميشه از گندمياي سر زلفت
يه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
آره از عشق تو مردن داره
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست همه راحت شد
ميشه از عشق تو مرد و
ديگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو ديوونگي هم عالميه
اگر از عشق ميشه قصه نوشت
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 20:13 توسط nafas
|
بعضــی از غــــم هـــا
حل شدنـی نیستند ،
ته نشین میشوند ته ته قلبت
گاهی با کوچکترین تلنگری
شـــــناور می شــــوند
و روزهای آفتابی تــــرا ابری میکنند...
این نوع از غم هـا از بین نمیروند
و دوباره رسوب میکنند ته قلبت
غیر قابلِ هضــــم شدن هستند ;
باید یاد بگیری
در کنار این نوع از غم هــا
به آرامـی زندگی کنی....
حل شدنـی نیستند ،
ته نشین میشوند ته ته قلبت
گاهی با کوچکترین تلنگری
شـــــناور می شــــوند
و روزهای آفتابی تــــرا ابری میکنند...
این نوع از غم هـا از بین نمیروند
و دوباره رسوب میکنند ته قلبت
غیر قابلِ هضــــم شدن هستند ;
باید یاد بگیری
در کنار این نوع از غم هــا
به آرامـی زندگی کنی....
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 19:52 توسط nafas
|
مي خوام يه قصري بسازم